بینش میان‌فرهنگی در بوته نقد؛ دکتر حسن بلخاری قهی

مبتنی بر نظراتی که تا به امروز در مورد بینش میان فرهنگی توسط واضعان و تئوری پردازان این نظریه مطرح گردیده، این بینش «حضور و همفکری متفکران متعدد با سنتهای فرهنگی متفاوت را در عرصه گفت و گو» تعقیب می کند.احتراز از جامع گرایی و یک جانبه گرایی که از دیدگاه تئوری پردازان این عرصه در تعارض مستقیم با فرهنگ گفت و گو و اصل تساهل قرار دارد از جمله شرایط بنیادی تحقق این بینش است. گرایش به جزمیت،راه را برتعامل اندیشه ها و بالتبع باروری آنها می بندد و البته در مقابل آن، تعلق به نسبیت نیز-که از ویژگیهای دوران گذار از مدرنیسم است و احترام به آراء و افکار دیگران در آن سنتی ممدوح – به همان اندازه عقیم است و بی بنیاد . در این میان تئوری میان فرهنگی که قطعا از محصولات همین دوره گسست از جزمیت و گرایش به نسبیت است، با «نفی جزمیت خود محورانه فرهنگها، خود را فکری برخاسته از ضرورتهای عصر کنونی به منظور پاسخ به معضلات جدی ناشی از ناهمگونی فرهنگی در زندگی امروز انسانها» می داند اما چگونه از آن لوازم این نتایج حاصل می شود؟گریز از جزمیت و نسبیت، و گرایش به فلسفه ای جدید، نیازمند ساختاری کامل است ورنه در حد یک موعظه و یا نهایت یک روش، تقلیل شان و مکان می دهد.
اگر بینش میان فرهنگی را فلسفه ای برای ایجاد تفاهم و تبادل درمیان فرهنگها بدانیم، اولین و مهمترین سوال، پرسش از غایت این سیر است. غایت، گفت و گو است ؟ اگر چنین است، این یک روش است و در ساحت فلسفه هنر به عنوان یک قالب باید به سوالی پاسخ گوید: محتوایش چیست؟
قصد این مقاله بررسی نقادانه این تئوری و نیز بحثی تکمیلی در سنجش نسبت میان بینش میان فرهنگی و فلسفه هنر است.
محور اصلی این بحث، نقدی بر فلسفه میان فرهنگی است و اینکه آیا می توان برچنین بینشی که در مواردی تا حد یک روش یا شیوه تقلیل جایگاه می دهد عنوان فلسفه نهاد؟ یا خیر؟ و سپس درصورت امکان (یا فرصت)با مفروض انگاشتن صحت این بینش تآملی داشته باشیم درفلسفه هنر. با نگاهی به مجموعه سخنرانی های ایراد شده در سال گذشته و نیز با عنایت به عناوین سخنرانی های سال جاری پیرامون فلسفه میان فرهنگی، سئوالی در ذهن من برجسته تر مجال طرح می یافت و آن اینکه آیا به حقیقت فلسفه میان فرهنگی چنان که باید و شاید برای ما شناخته شده است؟ آیا این فلسفه درعرصه های مختلف به سنگ محک آزموده گشته و کارآمدی خود را نشان داده؟ بنیانهایش مورد نقد واقع شده و از نقد ناقدان به سلامت رسته؟
عناوین سخنرانی ها و کارگاههای این همایش نیز هیچکدام بیانگر تبیین و تنویر فلسفه میان فرهنگی نیست بلکه صرفا مباحثی که در قلمرو این موضوع قابل طرح و بیان می باشد. البته در قلمرو تئوری میان فرهنگی حضور و تاکید برمسئله نسبیت امر بسیار مهمی است اما این بدان معنا نیست که نسبیت صرفا دراین عرصه (فلسفه میان فرهنگی) قابلیت طرح و بیان دارد و در عرصه های دیگر چنین بحثی قابل طرح نیست (تا بدین وسیله و به استناد به مقوله نسبیت تئوری میان فرهنگی مجال ظهور یابد.)
لذا به نظر می رسد پرداختن به اصل این نظریه (یا فلسفه؟) و تأمل برغایتی که این تئوری جستجو می کند بسیار مهمتر باشد. ابتدا، در اثبات علت ضرورت چنین نظریه ای به نتایجی استناد کنیم که از این گونه مطالعات حاصل می شود مثلا بحثی ارائه کنیم که در آن، به قرآن از منظر اپانیشادها نگریسته شود (کاری به ظاهر میان فرهنگی که شاهزاده داراشکوه در مقدمه ترجمه اپانیشادها به فارسی انجام داده است) حال سوال این است:چنین موضوعی الزاما یک امر میان فرهنگی است یا یک بررسی تطبیقی؟
نگارنده نه تنها این مسئله را میان فرهنگی نمی داند بلکه با استناد به نظریه برخی تئوری پردازان که چنین فلسفه ای را طرح کرده اند نقد این تئوری را برخود فرض می داند و سعی براین دارد تا با نگاهی بسیار گذرا به این فلسفه چالشهایی که با آن روبروست و در متن آراء تئوری پردازانش جواب قاطعی برآنها نمی توان یافت را مورد بحث وبررسی قرار دهد.
انجمن فلسفه میان فرهنگی متشکل از تعدادی صاحب نظر از فرهنگهای مختلف است که این فلسفه را به زغم خود در سال ۱۹۹۱ در آلمان بنیاد نهادند .نقد من بر این نظریه مبتنی بر مقاله ای است که توسط یکی از همین بنیادگزاران در۲۸ فروردین سال ۱۳۸۵ در روزنامه شرق تحت عنوان تبیین بینش میان فرهنگی ارائه شده است. براساس تعریفی که از تئوری یا فلسفه میان فرهنگی دراین مقاله ارائه شده، واقعیت جهان امروز این است که ما در دوره ای با خصوصیات چند فرهنگی زندگی می کنیم و بنا برتعریفی که به صراحت در متن این مقاله ذکر شده فلسفه میان فرهنگی، تبیین تئوریک این واقعیت چند فرهنگی است و از آنجا که بنا به متن این مقاله ارائه گزارشی در شناخت این فلسفه است (و البته با توجه به اینکه چندان این هدف تبیین نشده است) لاجرم صرفا به نقد تعریف آن و اینکه چرا جهان امروز حضور چنین فلسفه ای را می طلبد؟ بسنده می کنیم. در پاسخ به این سئوال سه دلیل ذکر شده است:
۱- جهان دستخوش تحولاتی بسیار جدی است، مرزهای سنتی از بین رفته وتداخل فرهنگی اوج گرفته بنابراین رویارویی با پدیده های فرهنگی نظامی جدید را می طلبد.
۲- از دیدگاه روانشناسان اجتماعی وجود نظامی فراگیر وارتباطی همچون اینترنت، جهان را به جهانی با مرزهای شیشه ای تبدیل کرده است، امروزه سیطره وسیع این جهان ارتباطی سبب گشته تا نگاه جدیدی به نسبت میان فرهنگها وتمدنها داشته باشیم.
۳- به نظر می رسد یک نوع همزیستی در سپهر ارتباطات درحال شکل گیری است که براساس آن فرهنگها و تمدنها در یک پروژه یا پروسه اجتناب ناپذیر به دنبال کاهش تمایزات و گسترش اشتراکات هستند.
از دیدگاه تئوری پردازان سه مسئله فوق بیانگر ضرورت فلسفه میان فرهنگی در عصر حاضراست. اما اینکه غایت این فلسفه چیست؟ و یا به دنبال پاسخ به چه سؤالاتی است و چه چیزی را جستجو می کند؟ این مسئله خیلی مشخص نیست
از دیدگاه واضعان این فلسفه دست یافتن به افقی مشترک میان آراء فرهنگها، به قسمی که بیانگر سیطره یک نظرگاه برنظرگاهی دیگر نباشد غایت این فلسفه نیست بلکه وصف مسئله است، وغایت آن امکان ارتباطی صلح آمیز و عاری از خشونت درمیان فرهنگها است. به عبارتی این فلسفه در پی ایجاد سیستمی در جهان است که فرهنگها را به گفتگو و تبادل افکار فراخواند تاشاهد جهانی عاری از خشونت باشیم. از دیدگاه واضعان این تئوری راهکار رسیدن به این مقصد گفت وگو است. آیا این تئوری صورت فلسفی یک نظریه مشهور سیاسی نیست؟(همان نظریه گفت و گوی تمدنها) در نگاه اول این یک سؤال است و اگر بسیار ساده و بدیهی به ذات این تئوری بنگریم در پاسخ به سوال می گوییم شاید اساسا غایت این فلسفه نهادینه کردن فلسفی یک نظریه سیاسی باشد تا به نحوی بتوان ساختاری تئوریک از آن ارائه کرد (البته قصد ندارم این مسئله را اثبات یا رد کنم ) اما راهکار این فلسفه برای رسیدن به آن غایت چیزی جز گفت وگو نیست. البته تعبیر وتعریفی جالب از این گفت وگو ارائه می دهد در این فلسفه منظور از گفت وگو یک بیان زبانی مقطعی و یا برقراری یک دیالوگ با درنظر گرفتن موقعیت ها و مقتضیات ویا حتی نوعی مجاب کردن دیگری نیست بلکه از نظر واضعان این تئوری گفت وگو در بستری شکل می گیرد که نگاهی افقی حاکم باشد نه نگاهی هرمی (اینکه این نظر تا چه حد محقق می شود و یا امکان تحقق دارد بحث دیگری است لکن در تئوری بسیار جذاب است). در دیالوگ هرمی ما یک نگاه مسلط داریم که معمولا متعلق به ایدئولوژی ها است و مخاطبان کسانی هستند که باید آگاه شده، فهمانده شوند وبرخی مطالب به آنها منتقل گردد، در نگاه هرمی شخصی که درجایگاه بالاتری قرار می گیرد برای مخاطبان خود ارزش واعتباری همسان خویش قائل نیست بلکه به یک عبارت آنها را فرو دست خود می داند.این تئوری از چنین گفتگوهایی به شدت گریزان است و به جای آن گفتگو های مبتنی بر نگاه افقی ارائه می دهد به عبارتی راهکار ارائه شده از سوی این تئوری پردازان برای رسیدن به آن غایت، تحقق نگاه افقی درمقابل نگاه هرمی یا عمودی است با این بیان که: « من به همان اندازه حق دارم که تو نیز به همان میزان صاحب حقی».
ویژگی دیگر این گفتگو، تساهل است. زیرا معتقدند در قلمرو گفتگوی میان فرهنگی و نه چند فرهنگی (از دیدگاه واضعان این فلسفه بین چند فرهنگی ومیان فرهنگی یک تفاوت کلی وجود دارد) قطعا باید منطق تساهل حاکم باشد. تساهل نه به معنای «تحمل دیگری» بلکه بدین معنا که «برای دیگری نیز به اندازه خود حقی قائل شویم» و این می طلبد که هرگروه به جهان بینی خود نگاه معتدل تری داشته و ایده های خود را کران مند ببیند نه بی کران، از دیدگاه این واضعان، تا چنین فضایی ایجاد نشود بستری برای گفتگو فراهم نخواهد شد.
به نظر می رسد این ایده همان مباحث مطرح در عرصه های سیاسی واجتماعی است که اینک جامه فلسفه به تن کرده است نه چیزی دیگر. به هرحال در بستر چنین تساهلی که بنا به ماهیتش برای هرکس حقی قائل است فرهنگ گفتگویی شکل می گیرد (نه صرفا گفتگو بلکه فرهنگ گفت و گو)، نکته جالب اینجاست که واضعان این تفکر به صحبت وگفتگوی صرف اعتقادی ندارند بلکه معتقد به ایجاد فرهنگ گفتگویی هستند که ماهیت آن صرف نظرکردن متقابل گفتگو گران از نهایی ساختن نظرگاهشان وبه یک عبارت محدود نمودن دامنه اعتبار آن است زیرا به عقیده اینان حصول چنین فرهنگی یک حکم اخلاقی یا موعظه نیست بلکه آگاهی بخشی به گفتگوگران از کران مندی جهان بینی شان است واعتقاد به این معنا که این معنا بی کران نیست.از نظر نگارنده چنین تفکری از چند مشکل اساسی رنج می برد:
براساس آراء برخی نظریه پردازان بزرگ، جهان معاصر میل به سوی جامعه ای شبکه ای دارد- به دانشجویان محترم مطالعه کتاب «عصر اطلاعات» امانوئل کاستلز توصیه می شود زیرا در آن به برخی مستندات بسیار جدی در علل گرایش جوامع جهانی در قرن ۲۱ به جامعه شبکه ای (ونه جامعه باز یا جامعه بسته) اشاره شده است – جامعه ای (جامعه شبکه ای) که مهمترین واصلی ترین بستر چالش فرهنگ گفتگوست. واضعان این تئوری برای این مسئله چه فکری کرده اند؟ آیا این فرضیه در برجی عاج گونه وشیشه ای، بدون درنظرگرفتن واقعیت هایی که درصحنه سیاست و اجتماع انسانی امروز وجود دارد شکل گرفته است؟ یا با درنظر گرفتن واقعیت ها نظریه پردازی کرده است؟ بر این معنا تاکید می کنم که اگردر این نظریه پردازی، وقایع مد نظر قرارگرفته باشند آن گاه با استناد به تحلیل جامعه شبکه ای درخواهیم یافت که این جامعه هیچگاه بستری رام برای تحقق این فلسفه نخواهد بود.
نکته دیگری که درهمین قلمرو مطرح می باشد این است؛ همچنانکه درنقد اجتماعی وجامعه شناسانه هنر بین نظر به متن و ماهیت اثر(عوامل درون متنی) با نگاه به عوامل برون متنی آن، بین جامعه شناسان مارکسیستی با فرمالیست ها اختلاف نظر وجود دارد و «پیربوردیو»ی فرانسوی با رعایت حد اعتدال هردو را ناکارآمد دانسته وعلت آن را در جامعه شناسی هنر بی توجهی به قطبهایی می داند که درمیان صنوف هنری شکل گرفته و معتقدند در بستر هنر، این حضور قطب های مستقل و وابسته است که هویت وماهیت هنر را تعیین می کند نه هنرمندان و نه عوامل اقتصادی و سیاسی،( نکته مهم اینجاست) حال با در نظر گرفتن این معنا که در زندگی امروزی نیز، گرایش انسان و بطور کلی جوامع انسانی بیشتر به عینی انگاشتن تمایزات است، (تا اشتراکات) فلسفه میان فرهنگی در امرچگونگی برخورد با این تمایزات چه تمهیدات و تئوریهایی دارد؟
سخن آخر اینکه:
هدف ما از گفت وگو چیست؟ بر این سئوال دو پاسخ عقلانی متصور است (نگارنده به این حصرعقلانی معتقد است)
الف) گفت وگو می کنیم زیرا براثر این گفتگو تضارب شکل می گیرد و درپناه آن اندیشه فربه می شود.(شاید این منطقی ترین ومنصفانه ترین نگاهی باشد که می توان به منطق گفتگو داشت، ما با هم صحبت می کنیم تا اندیشه هایمان وسیع تر و قدرتمندتر شود) اما در متن این غایت نوعی خودگرایی نهفته است که با دیگر گرایی مطرح در فلسفه میان فرهنگی در تعارض و تناقض است.
ب) گفت وگو می کنیم تا حرف خود را به دیگری بقبولانیم و حجت ارائه دهیم، که این نیز خودخواهی است و خلاف غایت و غرض تئوری میان فرهنگی، زیرا غایت گفتگو بنا به یک حصر عقلی خودخواهی است در حالیکه هویت فلسفه میان فرهنگی دیگرخواهی و دیگرگرایی است. جمع خود و دیگر چگونه ممکن است؟ به نظر می رسد بسیار روا باشد اگر این نظریه مورد تأمل جدی و نقدی دقیق و عالمانه قرار گیرد و به سادگی و به صرف مطرح شدن در موضع و مکانی به سرعت از آن تئوری و فلسفه ساخته نشود.


دیدگاه برای “بینش میان‌فرهنگی در بوته نقد؛ دکتر حسن بلخاری قهی
  1. آقای دکتر گرامی! مقاله مقبول شما و دوستان دیگر را با علاقه مطالعه نمودم. من فکر می کنم که در کشور ما برداشت صحیحی از فلسفه میانفرهنگی وجود ندارد. یا به عبارتی دیگر آنچه که در کشور ما فلسفه میانفرهنگی نام گرفته است، نوشخار اندیشه های آقای مال، کیمرله یا ویمر می باشد. مقالات روی سایت نشان می دهد که کارشناسان ما به فرضیه های این نظریه پردازان فلسفه میانفرهنگی اشراف ندارند. چنین می نماید که ما برداشت درست معرفی نشده آنها را با تفکرات و تراوشات فکری خود درهم آمیخته ایم و لاجرم به جاده خاکی رفته ایم. من سالهاست که با این افراد در آلمان کار می کنم و کتب و مقاله های متعدد تالیف کرده ام. ولی گویا قلم خارجی ها غلط هم اگر باشد به ما بیشتر مزه می دهد. قدر مسلم این است که این فلاسفه مخصوصا آقای مال ضربه بدی به این مکتب جدید فکری وارد کرده است که من از نمایندگان آن در آلمان هستم.آقای ویمر اساسا زیراب تفکر مال را می زند و کیمرله دست هر دوی اینها را از پشت می بندد. با این عبارتهای کلی می خواهم نظر شما را به عمق مشکل جلب کنم. لذا: شما از نظریه هایی انتقاد یا تمجید می کنید که درست معرفی نشده اند. از شما بخاطر این صحبتهایم عذرخواهی می کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *