ادراکات اعتباری، امکانی برای علوم انسانی

دکتر سید حمید طالب­ زاده؛

عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

درخصوص فلسفه اسلامی استنباط­ های گوناگونی وجوددارد. برخی فکر می کنند این اندیشه، اندیشه‌ای تام است. برخی دیگر تصور می­ کنند فلسفه اسلامی در عصر حاضر چیزی برای گفتن ندارد. پرسش این است که آیا می­ شود راهی ­یافت که زمینه گفتگو بین فلسفه اسلامی و مدرن فراهم ­آید. شاید در تفکر ملاصدرا چنین امکانی به صورت بالقوه نهفته­ باشد. لذا باید با نگاهی دیگر آن را ملاحظه ­کرد، تا بتوان از درون آن چیزهای جدیدی استخراج نمود. در این زمینه کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبائی میراث بزرگی است. در این کتاب نکات فراوانی وجود دارد که برای رسیدن به مقصد، می‌توان از هر یک از آن نکته ها استفاده کرد.

علامه طباطبایی بدون اینکه با جریان های فکری هر یک از فیلسوفان غربی آشنا باشد، به واسطه داشتن یک حس قوی فلسفی، متوجه مواردی شده که براساس آن تفکری را مطرح نموده که این تفکر زمینه بروز امکانات جدیدی را در فلسفه اسلامی فراهم آورده­است. از مباحث مهمی که در کتاب اصول فلسفه مطرح گردیده، بحث ادراکات اعتباری است.

استاد مطهری در خصوص جاودانگی اخلاق بحث مفصلی را مطرح نموده که به طور مستقیم ناظر بر بحث ادراکات اعتباری ­است. ایشان با این کار قصد­داشتند نقاط ضعف موجود در بحث علامه طباطبایی را بر­طرف نمایند. علامه طباطبایی در این مقاله وجهه نظری را مطرح­ نموده­ اند، که زمینه سوءتفاهم­ های متعددی را پدید آورده است، چنانکه استاد مطهری می­ گوید که نسبیت مطلق اخلاق که منظور نظر آقای طباطبایی است، در سخنان راسل نیز مشاهده می شود. به نظر استاد مطهری، ایشان در بحث اخلاق به داروینیسم خیلی نزدیک شده­ اند.

دکتر سروش نیز معتقد است که آقای طباطبایی در بحث ادراکات اعتباری به مارکسیسم گرایش پیداکرده و از بیان ایشان یک اخلاق ماتریالیستی تمام عیار قابل استخراج ­است. ممکن است این سئوال مطرح ­شود که چرا کار علامه طباطبائی به این سمت و سو کشیده شده ­است؟ به نظر می­ رسد علامه طباطبایی بحثی را مطرح می­ کنند که با برداشت­ های موجود متفاوت است. بحث ایشان بسیار جدید است و این به آن معناست که می­تواند در عصر حاضر زمینه ­ساز گفتگوی خوبی بین ما و اندیشه غربی باشد. نوعی همدلی و دیدگاه نزدیک بین مباحث علامه طباطبائی و آنچه هایدگر در کتاب وجود و زمان مطرح کرده وجود دارد. از بین فلاسفه فقط ملاصدراست که به طور جدی به مبحث وجود پرداخته ­است. در حقیقت او تنها فیلسوفی است، که هستی شناسی دارد. در غرب نیز هایدگر به این مقوله پرداخته­ است. تصور من آن است که علامه­ طباطبائی نیز چنین چیزی را به طور ناآگاهانه مطرح نموده ­است. ایشان برای اولین بار در فلسفه اسلامی وجود انسانی را مرکز توجه قرارداد، در حالی که از دیدگاه فلاسفه دیگر، جهان مهم است؛ یعنی همه چیز حول محور امور عامّه شکل­ می گیرد و امور عامه اوصاف معقول عالم هستی است، که انسان به ما هُوَ انسان صرفاً بخشی از این مباحث را به خود اختصاص داده­است.

در ادراکات اعتباری انسان مرکز تفکر فلسفی قرارمی ­گیرد؛ یعنی تمام حکمت پیرامون وجود انسان مطرح می­ شود. استاد علم اصول و فلسفه، سید محمد­حسین­ غروی­ اصفهانی که علامه ­طباطبائی نزد ایشان تحصیل می­ نمود، بحثی تحت عنوان ادراکات اعتباری در علم اصول را مطرح­ نمود و آقای طباطبائی همین بحث را بسیار زیبا در فلسفه بیان­ کرد. آقای مطهری بعد از بررسی این مقاله فرمود که این بحث فراتر از علم اصول است.

نقص و کاستی بحث علامه ­طباطبائی این است که ارتباط این بحث با دیدگاه حکمای گذشته تبیین نشده ­است. تلقی عموم این است که علامه­ طباطبائی قصد داشته حکمت عملی تبیین نماید؛ یعنی ادراکات اعتباری، ذیل حکمت عملی است. ادراکات اعتباری به مقوله بنیاد اخلاق، مفاهیم مربوط به سیاست، مسائل اجتماعی و … می­پردازد. نتیجه این شد که علامه طباطبائی حسن و قبح اخلاقی را که در راس امور است از امور قراردادی و اعتباری می­­ دانند. به همین دلیل است که آقای مطهری حکم می­ کنند که آنچه راسل می­گوید، همان چیزی است که علامه­ طباطبائی می­گوید. در صورتی که چنین نیست.

ایشان در بحث وجود می­ گوید که وجود موجود طبیعی، عین حرکت است. موجود یک حقیقت تدریجی­ الحصول است و این با نظر ابن سینا بسیار متفاوت ­است. برای ابن سینا وجود تدریجی معنایی ندارد. هر تغییری در عالم تغییر عَرَضی است. وقتی حدود ماهوی چیزی عوض­ شد، دیگر خودش نخواهد­ بود.

هر جا بحث تغییر در جوهر مطرح می­گردد، ابن سینا به شدت عکس ­العمل نشان­ می­دهد، اما ملاصدرا با طرح این بحث، امکان عبور از ماهیت را فراهم نموده ­است. یعنی وجود از ماهیت عبور می­ کند و این به آن معناست که وجود یک ذات توسیعی دارد و در حقیقت به سمت غایتی در حرکت است. سپس بحث حیات را مطرح ­می ­کنند و تصورشان بر­این­ است که با طرح این بحث، ساز و کار جدیدی مطرح­ می­ شود که این سازو کار حیاتی، وجود را به سمت مقصد می­ برد. ملاصدرا این بحث را تحت عنوان ضرورت مطرح می کند. او می­گوید که مقاصد در موجود طبیعی ذی حیات، به ضرورت است.

 فلاسفه غرب این معنا را در انسان مطرح­ می­ کنند و می ­گویند در انسان علاوه بر جهازات طبیعی امر تازه­ای رخ­ می ­دهد که آن فکر است و این فکر در انسان زمینه­ ساز سیر توسیعی او به سمت غایت است. این فکر، همان فصل انسان است. تمام افعال حیاتی موجودات زنده تحت فصل شان رخ ­می­ دهد. در انسان، فصل ، فکر است. سیر وجودیِ رو به تمامیت، که در انسان وجوددارد، به واسطه فکر امکان ­پذیر    می­ شود. علامه­ طباطبائی می­ گوید هرچه داریم ادراک است، اما این ادراک را به مثابه فانی در واقعیت لحاظ می­ کنیم. اما چرا می توانیم این کار را انجام دهیم؟ ایشان می فرمایند که ما با طبیعت مانوس هستیم. بدون انس با وجود، هیچ علم حصولی امکان­ پذیر نیست.

 علامه­ طباطبائی می ­گوید که تا ما در واقعیت مستغرق نباشیم، نمی­ توانیم نسبت به آن علم حصولی بیابیم؛ یعنی تا انس با واقعیت نباشد، مفهومی وجود ندارد. اما این مفهوم چگونه ایجاد می گردد؟ مفهوم با اعتبار نسبت مستقیم دارد؛ یعنی ما مفهوم ذهنی خود را مانند واقعیت اخذ می­کنیم. حکمای گذشته می­ گویند که وقتی شما استکمال نظری یافتید، به کمال خواهید رسید. کمال انسان در نظریات است.

ابن­ سینا می­ گوید که تکامل انسان در عمل نظری است. علامه­ طباطبائی می­ گوید که وجود به سمت تجرد میرود. این وجودِ رو به سمت تجرد، در حوزه اندیشه امکاناتی ایجاد می­کند، که این امکانات همان امکان اخلاق و امور اجتماعی است؛ همه این امکانات در افقِ وجودِ رو به سمتِ تمامیت، مطرح می­ گردد. ایشان می­ گوید که انسان یک پیوند عمیق روحی با هم نوع خود، دارد؛ یعنی وجودِ رو به سمتِ تکامل، بدون هم­نوع، به مقصد نمی­ رسد. از آنجا که این وجودِ رو به تمامیتِ انسان، یک وجود تدریجی­ الحصول است،زمان در تحقق آن نقش اساسی می­ یابد. در حقیقت وجود، اصل و مفاهیم فرع می­شود. بنابراین وجودِ رو به تمامیت، بنیادِ نظر و عمل است.

بحث ارتباطات اجتماعی در حوزه حکمت عملی نیست، بلکه به ­تنهایی هم حوزه عمل، یعنی حکمت عملی و هم حوزه نظری را روشن­   می­ کند. حکمت عملی و نظری، هر دو بر استکمال، استوارند.علامه ­طباطبائی می­گوید: «حسن و قبح هر چیز بر اساس آداب و عادات در مکان­ های مختلف متفاوت است»؛ در حقیقت نسبیت اخلاق قابل تفسیر است. ایشان اخلاق نسبی را تبلیغ ننموده ­است، بلکه نسبیت اخلاق را تبیین­ می­ کند. ایشان می­ فرمایند:«اخلاق چگونه نسبی می شود»؟ به نظر می­رسد از طریق این امکانات، امتزاجی در افق­ های اندیشه بوجود می ­آید، که ارتباطات بین فرهنگی را تسهیل می­نماید.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *